شمارهٔ ۲۴۳ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
ای بی سببی ز بنده برگشته
واندر پی صحبتی دگر گشته
گم شد دلم آه تا کجا شد
آن سوخته غریب سرگشته
ای بس که دلم به جست و جوی او
ماننده باد در به در گشته
گر موج برآورد سرشک من
بینی مه و آفتاب سرگشته
بشکفت ز دیده لاله ها ما را
از بس که رخ تو در نظر گشته
خضر است هنوز خطّ تو او را
از آب حیات آبخور گشته
گر یار ز در درآیدم ناگه
باز آید باز بخت سرگشته
ای در غم لعل گوهرافشانت
رخساره سیم من چو زر گشته
گشته ست سیاه زلف هندویت
از بس که به آفتاب درگشته
هرچند حدیث ما دراز آمد
پیش دهن تو مختصر گشته
از آه جلال ناگهان بینی
نُه طاق سپهر جمله درگشته
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از غزلهای عاشقانه شاعری است که در آن به شدت به عشق و دلتنگی خود اشاره میکند. شاعر از حالاتی چون گم شدن، سرگردانی و جستجو برای معشوق صحبت میکند. او به احساسات عمیق خود، مانند گریه و ناراحتی اشاره میکند و زیبایی چهره معشوقش را به لاله و جواهرات تشبیه مینماید. همچنین، از خط و زلف معشوقش به زیبایی یاد میکند و به تأثیر عواطف بر زندگی خود اشاره دارد. در پایان، با وجود طولانی بودن داستان عشقش، حس میکند که برای معشوق همیشه کوتاه و مختصر است. به طور کلی، شعر نماد غم و شادی در عشق و دلتنگی است.