نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۰ جلال عضد

جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

آهی که من خسته برآرم ز جگرگاه

نُه پرده افلاک بسوزم به سحرگاه

از عشق نترسیدم و بنیاد مرا بود

افتد به خطر هر که نترسد ز خطرگاه

بر صدر سلاطین چو به مسند بنشینند

شرط است که درویش نرانند ز درگاه

گر طرّه عنبرشکن از هم بگشایی

پنهان کند اندام ترا تا به کمرگاه

سروی که نیابند ترا جز به خرامش

ماهی که نبینند ترا جز به گذرگاه

بر چرخ تفاخر کنم آن دم که درآیی

ماننده خورشید مرا از در خرگاه

آن غمزه خون ریز که مست است و سیه دل

او را ز چه رو روضه خلد است نظرگاه

هم لطف خیالت که قدم رنجه نماید

وآید بر بالین من خسته به هرگاه

از چشم جلال ار بچکد خون، عجبی نیست

ناچار رود خون چو بود ریش جگرگاه

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و درد و رنج‌های ناشی از آن می‌پردازد. شاعر از آه و ناله‌ای که از دل برمی‌آید سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که عشق او را نترسانده و با وجود خطرات، پا پس نمی‌کشد. او همچنین به جایگاه والای خود در عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که شایسته است درویش‌ها به او نزدیک شوند. زیبایی معشوق، همچون خورشید در آسمان، او را مجذوب کرده و او را به اشک و درد می‌اندازد. در نهایت، شاعر از درد دل و عشق پرشور خود یاد می‌کند که همچنان به زندگی ادامه می‌دهد.