شمارهٔ ۲۵ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آن چه شمع است که از چهره برافروخته است
که چو پروانه دل سوختگان سوخته است
دهن دوست که تنگی ز وی آموخت دلم
دُرفشانی مگر از چشم من آموخته است
آتشی از دل او در دل من می افتد
که دلش آهن و سنگ است و دلم سوخته است
دلبرا طرّه دزد تو چه پُردل دزدی ست
کآن همه دل به یکی شب به هم اندوخته است
دل سیه پوش شد از زلف تو چون جا بنماند
جامه ماتم جان است که بر دوخته است
من ز دیوانگی باد صبا در عجبم
که به یک جان که ستد بوی تو بفروخته است
گوییا هم اثری هست ز هستی جلال
ورنه این آتش سوزان ز چه افروخته است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و دلتنگی میپردازد. شاعر به زیبایی چهره معشوق اشاره میکند و آن را با شمعی داغ تشبیه میکند که دل عاشقان را میسوزاند. او از درد فراق و آتش عشق سخن میگوید و به زیبایی و دلبری معشوق اشاره میکند که دلها را اسیر خود کرده است. شاعر همچنین از تب و تاب وجود خود و دشواریهایی که از عشق متحمل شده، مینالد. در نهایت، او مطرح میکند که این آتش عشق به واسطه وجود معشوق افروخته شده است و از وجود او نشأت میگیرد.