شمارهٔ ۲۶۰ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن (رمل مثمن سالم)
در زمستان بر امید آنکه باز آید بهاری
عاشق گل را بباید ساختن با نوک خاری
دوستان پرسند کآخر در چه کاری در چه کارم
می گذارم عمر خود را بر امید انتظاری
بارها بار فراقت بردهام بر گردن جان
من بدین سختیّ و دشواری ندیدم هیچ باری
غمگساری هست هر کس را به روز شادی و غم
وای من کاندر غمت جز غم ندارم غمگساری
نقش رویت نیست غایب یک زمان از پیش چشمم
لاله زین سان بر نروید بر کنار جویباری
گر دهی تشریف در پایت فشانم جان و دل
برنخیزد بیش ازین از دست درویشی نثاری
خاک راهت شد جلال و پیش خود راهش ندادی
باد را گر هست راهی خاک ره را نیست باری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان آتشین احساسات عاشقانه و امید به دیدار معشوق در فصل زمستان پرداخته است. شاعر به دوری و سختیهایی که در محبت تحمل میکند اشاره میکند و غم و اندوهی را که در غیبت معشوق احساس میکند، توصیف میکند. او همچنین از بیسامانی و غمهای دیگران در روزهای شادی و غم میگوید و بر تنهایی خود تأکید دارد. در نهایت، شاعر به عظمت وجود معشوق اشاره کرده و از نداشتن راهی برای رسیدن به او ابراز ناامیدی میکند.