شمارهٔ ۲۵۶ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ما کرده ایم نامه هستی خویش طی
وآنگه نهاده بر سر بازار عشق پی
تو آفتاب حسنی و عشّاق ذرّه وار
سرگشته در جهان به هوای تو تا به کی ؟
برقع ز ماه چهره برانداز یک نفس
تا آفتاب غوطه خورد زیر موج خَوی
آن کآو خراب جرعه دُردی درد تست
دیگر چه حاجت است چنان مست را به مَی
هر دم به سوز و ناله دگرگون کند اگر
رمزی ز راز عشق بگویم به گوش نَی
کو دل درین میانه که سلطان عشق تو
یک لحظه بانگ بر من بیدل زند که هَی
در طبع خود جلال خیال تو نقش کرد
تا جز خیال تو نبود در خیال وی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و وجود خود صحبت میکند و به تأثیر و زیبایی معشوق اشاره دارد. او میگوید که زندگیاش را وقف عشق کرده و معشوقش مانند آفتابی است که همه عاشقان را به خود جلب میکند. شاعر از احساس سرگشتگی و شیدایی ناشی از این عشق مینالد و از معشوق میخواهد که یک بار چهرهاش را نشان دهد. او به طور کلی دربارهی درد و شادی ناشی از عشق سخن میگوید و از اینکه چگونه عشق به معشوق در قلبش حک شده است، روایت میکند. در نهایت، او از ناتوانی در بیان رازهای این عشق و جستجوی دل سخن میگوید.