نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۶۳ جلال عضد

جلال عضد / غزلیّات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن (رمل مثمن سالم)

صبحدم می گفت نالان بلبلی بر شاخساری:

گل بخواهد رفت تا دیگر که بیند نوبهاری

هر که را روزی صفایی رو نماید در زمانه

روزگارش تیره گرداند به اندک روزگاری

لاله هر سال از چمن یک بار روید وین عجب بین

کز سرشک دیده ام هر دم بروید لاله زاری

شمع بر بالین من تا روز هر شب زنده دارد

بر من دل خسته می گرید زهی دلسوز یاری

بر من آن کس را بسوزد دل که همچون شمع باشد

شب نشینی تن گدازی زرد رویی اشکباری

ناصحم گوید به یکبار اختیار از دست مگذار

این نصیحت گو کسی را کن که دارد اختیاری

شیوه طوطی هوس دان عاشقی از بلبل آموز

کآن یکی با شهد الفت دارد این با نوک خاری

در میان بحر محنت غرقم از شوق میانش

با کنار افتادمی گر بودی امّید کناری

سالها بر خاک کویش زندگانی صرف کردم

عمر بگذشت و ازین در برنیامد هیچ کاری

ای جلال! اندر پی هر سختیی آسانی است

هر بهاری را خزانی هر خزانی را بهاری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به شرایط سخت زندگی و ناپایداری شادی‌ها اشاره می‌کند. بلبل نالان به گل‌خواهی می‌رود و نشان می‌دهد که هر کسی در دنیای خود ممکن است روزهای خوبی داشته باشد، اما به زودی این روزها می‌گذرد و تیره‌روزی به سراغش می‌آید. او به لاله اشاره می‌کند که تنها یک بار در سال می‌روید، در حالی که از اشک او، همچون لاله زاری دائماً می‌روید. شاعر درباره شمعی صحبت می‌کند که در کنار او می‌سوزد و بر او می‌گرید. ناصح به او نصیحت می‌کند که اختیار خویش را از دست ندهد و به عشق از طوطی و بلبل درس بگیرد؛ یکی با شیرینی محبت و دیگری با تلخی عشق. در نهایت، شاعر می‌گوید که باوجود مشکلات، باید امیدوار بود که پس از هر سختی، آسانی و بهاری خواهد بود.