نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۷۱ جلال عضد

جلال عضد / غزلیّات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

سرگذشتی بشنو از من داشتم وقتی دلی

نیک رایی، مقبلی، دانش پرستی، عاقلی

دستگیرم بود همچون عقل در هر حالتی

روشنایی بخش همچون شمع در هر محفلی

از قضا ناگاه دیدم دلبری در رهگذار

راستی را من ندیدم آنچنان آب و گلی

غمزه مستش به شوخی کرد غارت دل ز من

خود نشد جز بی دلی زان دلفریبم حاصلی

او برفت و دل ببرد و من بماندم مستمند

در جهان هرگز کسی دیده ست ازین سان مشکلی

وین زمان عمری ست تا آن دل برفت از پیش من

کو دل من کو دل من وا دل من وا دلی

ای جلال! از دل طمع بردار کاو شد غرق عشق

زان که این دریای بی پایان ندارد ساحلی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر داستانی را بازگو می‌کند از شخصی که دلش را به دلبری داده و از خواب و آرامش خود جدا شده است. او توصیف می‌کند که در ابتدا عقل و دانایی او را هدایت می‌کردند، اما ناگهان با دیدن دلبری دلربا، تمام آرامش و دلخوشی‌اش را از دست می‌دهد. غمزه‌های او دل او را می‌برد و شخص شاعر همچنان در حسرت و اندوه این جدایی باقی می‌ماند. او از عذاب و دشواری عشق سخن می‌گوید و از جلال می‌طلبد که دل طمع را از او بگیرد، زیرا عشق او را در دریایی بی‌پایان غرق کرده است.