نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۶۴ جلال عضد

جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چنین کرشمه کنان گر به شهر برگذری

هزار دل بربایی هزار جان ببری

مرا دلی ست پرآتش و زان همی ترسم

که دامن تو بسوزد چو در دلم گذری

چه جای وعظ حکیم است و پند هشیاران

مرا که عمر به مستی گذشت و بی خبری

تو روشنایی چشمی و هر کجا که منم

چو روشنایی چشمم همیشه در نظری

به پرده داری خود باد را مجال مده

که دید گل هم ازین پرده دار، پرده دری

بیا و ناله بلبل ببین و گریه ابر

در آن زمان که بخندد شکوفه سحری

جلال! بر لب دریا به دست ناید کام

درون بحر قدم نه چو طالب گهری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف زیبایی و جذبه‌ی یک معشوق می‌پردازد که هنگام عبور از شهر، دل‌ها را می‌رباید و جان‌ها را می‌گیرد. شاعر از احساس درونی خود، که مانند آتش می‌سوزد، می‌گوید و نگران است که معشوق به او آسیبی بزند. او به کارهای حکیمانه و نصایح عاقلانه اشاره دارد که در مورد او که عمرش را در مستی و بی‌خبری گذرانده، بی‌فایده است. معشوق را به روشنایی چشمی تشبیه می‌کند که همیشه او را در نظر دارد. در ادامه، شاعر از لزوم حفظ حجاب و پرده در برابر باد و دیدار گل‌ها می‌گوید و به زیبایی‌های طبیعت، مانند ناله بلبل و گریه ابر، اشاره می‌کند. در نهایت، او به دنبال گوهری در دل دریا بر می‌آید، و در این معانی عمیق، جلال و کمال عشق را به تصویر می‌کشد.