شمارهٔ ۲۷۷ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای حسن ترا مثال شاهی
آیینه رحمت الهی
عشق تو کمین گشاد ناگاه
بگرفت ز ماه تا به ماهی
از حکم تو سر چگونه پیچم
من بنده ام و تو پادشاهی
شام است ز چهره زلف برگیر
بنمای سپیدی از سیاهی
در پات فشانم از سر دست
از من سر و جان اگر بخواهی
هر صبحدم از غمت بنالم
ماننده مرغ صبحگاهی
دردا! که طبیب ما ندانست
حال دل ریش ما کماهی
هرگز نشینده ام که باشد
احوال کسی بدین تباهی
دین رفت جلال گو برو نام
سر رفت و تو در غم کلاهی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و عشق الهی به یک شخص اشاره دارد. شاعر حسن را به عنوان پادشاهی میبیند که رحمت خدا را نمایان میکند. عشق به او به ناگاه قلب شاعر را گرفته و او را در بند ساخته است. شاعر از موقعیت خود به عنوان بندهای در پیشگاه پادشاهی سخن میگوید و توری از عشق و نیاز به درک احساساتش را بیان میکند. او از غم و اندوه خود مینالد و به دکتران میگوید که درد دل او را درک نکردهاند. در نهایت شاعر با اشاره به درد و جدایی، از فقدان دین و جلال خود سخن میگوید و حسرت میخورد.