شمارهٔ ۲۷۲ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
بیاور ساقیا! در دِه من دل خسته را جامی
که من خود را نمی دانم ز نیک و بد سرانجامی
به امّید وصالش دامن عمرم به ناکامی
برفت از دست و در دستم نیامد دامن کامی
من اوّل بلبلی بودم میان بلبلان گویا
کنون هستم به تنهایی اسیر افتاده در دامی
دلارامم اگر بینی نماند در دل آرامت
که دارد در همه عالم بدین خوبی دلارامی
بر آن بام آن که من دیدم گل خندان همی ماند
عجب دارم اگر روید گلی بر گوشه بامی
مجالی نیست کس را ای دریغا در شبستانش
وگرنه می فرستادم به دست باد پیغامی
بلای عاشقی بردن نباشد کار هر مردی
در آتش زندگی کردن نباشد کار هر خامی
اگر در سر ندارم من خیال روی و مویت را
چه می جویم ز کوی تو به هر صبحی و هر شامی
جلالا جام می بردار و نام و ننگ یک سو نه
که ترک نام اگر گیری برآری در جهان نامی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این غزل، شاعر از دل شکسته و بیکسی خود سخن میگوید. او از ساقی میخواهد که جامی به او بدهد تا شاید کمی آرامش پیدا کند و از ناامیدیها کاسته شود. شاعر میگوید که اکنون تنها و اسیر مشکلات است و نگران این است که زیبایی و عشق در دنیای او باقی نماندهاند. او به تجربه عاشقی و دشواریهای آن اشاره میکند و میگوید که تنها کسی که میتواند درد او را درک کند، خود اوست. در پایان، او به نوشیدن شراب اشاره میکند و از فایده دوری از قضا و قدر میگوید، زیرا این کار میتواند او را در دنیا به نامی برساند.