شمارهٔ ۳ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چون پریشان میکند آن زلف عنبربیز را
در جهان میافکند آشوب و رستاخیز را
گر ز پیش چهره زیبا براندازد نقاب
ترسم آشوب رخش بر هم زند تبریز را
ور کند بازوی خود رنجه به خون چون منی
من نهم گردن به طاعت زخم تیغ تیز را
پیش از آن کز گریه جانم بر لب آید گو بکن
گر دوایی می کند این اشک خون آمیز را
چون به دستم نیست از پیوند او سررشته ای
می کنم با زلف او پیوند دست آویز را
یک کرشمه گو بکن با جان مشتاقان خود
تا نبیند از دو چشم عاشقان خونریز را
باد بگذشت و ز بوی دوست جانم تازه کرد
خود که گرداند عنان آن باد عنبربیز را
بر در شیرین چو فرهادش گدایی خوشتر است
از سریر پادشاهی خسرو پرویز را
تا ببینی شور مدهوشان فروخوان ای جلال!
در سماع عاشقان این شعر شورانگیز را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق پرداخته و احساسات عاشقانه و ناامیدی شاعر را بیان میکند. شاعر با توصیف زلفی همچون عطر عنبر و چهرهای زیبا از قدرت وسوسهی معشوق صحبت میکند که میتواند نظم و آرامش را بر هم زند. او از عشق و درد ناشی از آن میگوید، و ترس دارد که زیبایی معشوق باعث تباهی و آشوب شود. همچنین، شاعر به پیوند عاطفیاش با معشوق اشاره میکند و خواستار یک نمایش محبتآمیز از سوی اوست تا عاشقان دیگر را هم تحت تأثیر قرار دهد. در نهایت، شاعر از شادی ناشی از بوی عطر دوست و دلتنگی برای او میگوید و تاکید میکند که در عشق، فدای محبوب بودن، حتی از مقام و قدرت بهتر است.