شمارهٔ ۴۱ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
چون تو گلی در همه گلزار نیست
چون تو شکر در همه بازار نیست
نامه به پایان شد و باقی سخن
قصّه ما در خور طومار نیست
هر که گرفتار تو شد جان سپُرد
وای بر آن کس که گرفتار نیست
یار به جانی اگر آید به دست
هرزه مگویید که بسیار نیست
شیخ به مسجد شد و رهبان به دیر
منزل ما جز در خمّار نیست
لشکر سلطان صف عشق را
رایت منصور بِه از دار نیست
هر که به عالم پی یاری گرفت
وه که من سوخته را یار نیست
شب که کنم ناله ز درد فراق
کس به جز از بخت تو بیدار نیست
جان و دل و صبر و تن و عقل و هوش
رفت و چو من هیچ سبکبار نیست
نیست خریدار تو تنها جلال
کیست که از جانت خریدار نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و محبت میپردازد و نشاندهندهی احساس عمیق شاعر نسبت به محبوبش است. در آن، شاعر به یکتایی محبوب اشاره میکند و میگوید که هیچ کس مانند او وجود ندارد. او همچنین از درد فراق و غم عشق سخن میگوید و به این نکته اشاره میکند که بسیاری از انسانها به عشق واقعی دست نمییابند. شاعر از اعضای خود، از جان و دلش، سخن میگوید که برای عشق رنج میکشد و نهایتاً به این نتیجه میرسد که هیچ کس مانند محبوب او ارزشمند و قابل خریداری نیست.