شمارهٔ ۴۲ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
به بالین غریبانت گذر نیست
ز حال مستمندانت خبر نیست
ز تو پروای هستی نیست ما را
تو را پروای ما گر هست وگر نیست
تویی منظور من در هر دو عالم
مرا بر دنیی و عقبی نظر نیست
یکایک تلخی دوران چشیدم
ز هجران هیچ شربت تلخ تر نیست
اسیر هجر و نومید از وصالم
شبم تاریک و امّید سحر نیست
همی خواهم که رویت باز بینم
جز اینم در جهان کامی دگر نیست
دلی خالی نمی بینم ز دردت
کدامین دل که خونش در جگر نیست
درین میدان سرافرازی کسی راست
که او را بیم جان و خوف سر نیست
به جز جانان نیاید در دل ما
که خلوتخانه است این رهگذر نیست
رخ و چشم تو تا غایب شد از چشم
من شوریده دل را خواب و خور نیست
جلال خسته را از در مکن دور
که او را خود جز این در هیچ در نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر حاوی احساسی عمیق از فراق و اشتیاق است. شاعر از غم دوری و بیخبری از حال معشوق میگوید و اینکه بیتو زندگی برایش بیمعناست. او تلخیهای زندگی را تجربه کرده و در انتظار دیدار محبوبش است. شاعر خود را در دنیایی پر از ناامیدی مییابد و از اینکه تنها دلبستهی جانانش است، سخن میگوید. در اینجا عشق به معشوق و حس سرگشتگی و تنهایی به خوبی نمایان است. شاعر به شدت به رویت معشوقش نیاز دارد و میگوید جز او هیچ چیزی برایش ارزشی ندارد.