شمارهٔ ۴۵ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
عمری ست که بر منتظرانت نظری نیست
وز حال دل بی خبرانت خبری نیست
یا در تو اثر می نکند آه جگرسوز
یا ناله دلسوختگان را اثری نیست
نومید مگردان ز در خویش کسی را
کاندر دو جهانش به جز این هیچ دری نیست
اندر سر شوریده سودازده ما
از عشق تو شوری ست که در هیچ سری نیست
در عشق تو جانم سپر تیر بلاهاست
در جادّه اخلاص چو من جان سپری نیست
فکر دو جهان در دل ما راه ندارد
عشق تو فرود آمد و جای دگری نیست
در آرزوی صبح وصال تو بشد عمر
آخر شب هجران ترا خود سحری نیست
چشم تر من بین و لب خشک و ببخشای
کاندر تر و خشکم به جز این خشک و تری نیست
هیهات که من وصل تو یابم که صبا را
پیرامن کوی تو مجال گذری نیست
تنها نه جلالت نگران است نظری کن
کز هیچ طرف نیست که صاحب نظری نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از جدایی و بیخبری معشوق از حال عاشق سخن میگوید. او احساس تنهایی و ناامیدی میکند و میگوید که در عشق معشوق، درد و رنج را تحمل میکند، اما امیدی به وصال ندارد. عشق او آنقدر عمیق است که هیچ چیز دیگر در دنیا برایش اهمیت ندارد. شاعر آرزو میکند که فرصتی برای دیدار محبوبش داشته باشد، اما معتقد است که چنین فرصتی وجود ندارد. با بیان اشعارش، او عواطف عمیق خود را نسبت به معشوق و درد جدایی به تصویر میکشد.