شمارهٔ ۵۶ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
هر شب از هجر تو تا روز نمی یارم خفت
با کسی واقعه خویش نمی یارم گفت
زیر پهلوی هر آن کس که پُر از خار بود
همه شب هیچ شکی نیست که نتواند خفت
هر یک از تار مژه قطره آبی دارد
این چنین گوهر پاکیزه به الماس که سفت
خون دل دیده چو بر چهره چکاند گویم
بازم از این دل دیوانه گلی نو بشکفت
بختم از نرگس پرخواب تو شد اندر خواب
یا ز آشفتگی زلف سیاهت آشفت
خاک کوی تو دریغ است که بر باد رود
جز به مژگان نتوان خاک سر کوی تو رُفت
مهر رخسار تو در دل نتوان داشت نهان
بر گل تیره نشاید رخ خورشید نهفت
ای عزیزان! من اگر صبر ندارم از دوست
صبر از جان نتوان کرد مدارید شگفت
تا جلال از تو جدا گشت به جان نالان است
آه از آن بلبل نالان که شود طاق از جفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس عمیق عشق و دلتنگی شاعر از معشوقش اشاره دارد. شاعر شبها را به هجران و دوری از معشوق میگذراند و از درد و رنجی که این جدایی برایش ایجاد کرده است، میگوید. او بیان میکند که حتی نمیتواند با کسی دربارهٔ این احساساتش صحبت کند و درد خود را درونش نگه میدارد. شاعر از زیباییهای معشوقش سخن میگوید و عشق را همچون جواهری ارزشمند توصیف میکند که در دل دارد. او به ناامیدیاش از جدایی و ناتوانیاش در تحمل این وضعیت اشاره میکند و در نهایت به مشکلات و غمهای ناشی از این جدایی میافزاید. با تصاویری شاعرانه، درک عمیق خود از عشق و دلتنگی را به تصویر میکشد.