شمارهٔ ۶۱ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بویی ز سر زلف به عالم نفرستاد
کاندر پی او قافله غم نفرستاد
تا طرّه او روز جهان را به شب آورد
مهتاب رخش نور به عالم نفرستاد
فریاد من از دست طبیب است که دانست
احوال دل ریشم و مرهم نفرستاد
گفتیم قدمرنجه کند بر سر بیمار
مردیم و کسی نیز به ماتم نفرستاد
بر دست صبا بویی از آن زلف دلاویز
میگفت که بفرستم و آن هم نفرستاد
در بادیه از تشنگیام جان به لب آمد
و او شربتی از چشمه زمزم نفرستاد
نقش رخ او حیف که بر جان جلال است
کس حور بهشتی به جهنّم نفرستاد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این اشعار به غم و درد ناشی از دوری و فقدان محبوب اشاره دارد. شاعر از بویی که میتواند از زلف محبوب به عالم بفرستد، سخن میگوید و میگوید که هیچ کمکی از سوی او نیامده است. او از درد دل خود به طبیب میگوید، اما او هم مرهمی نمیفرستد. شاعر با ناامیدی از اینکه کسی در زمان بیماریاش به او توجه نکرده، بیان میکند که حتی در لحظات سخت و تشنهگی، محبوبش هیچ شربتی نمیفرستد. در پایان، شاعر به زیبایی محبوب اشاره میکند و افسوس میخورد که هیچکس نمیتواند زیبایی او را به جهنم بفرستد. در کل، این اشعار عواطف تلخ و تنهایی را در پی عدم محبت و توجه از سوی محبوب به بیان میآورد.