شمارهٔ ۵۹ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
دست ما کی رسد به بالایت
خیز تا سر نهیم بر پایت
بعد ازین تا که زندگی باشد
سر ما و آستان سودایت
ور نیابیم کام دل از تو
جان ببازیم در تمنّایت
وه که روزم چه تیره می دارد
عنبرین زلف یاسمن سایت
در همه باغ و بوستان گشتم
نیست سروی به قدّ و بالایت
وه که خورشید را خجل کرده ست
نور رخسار عالم آرایت
ای بسا دل که داده ست به باد
آن سر زلف باد پیمایت
وی بسا جان که آمده ست بر لب
در هوای لب شکرخایت
شب و روزم اسیر غم دارند
زلف رعنا و روی زیبایت
غمزه ات تیر می زند در چشم
دیده مستغرق تماشایت
مردمی کن بیابه نزد جلال
تا کند در دو چشم خود جایت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بهطور کلی بیانگر عشق و longing (تمایل عمیق) فرد شاعر به محبوبش است. شاعر به زیبایی و جذابیت محبوب اشاره میکند و این موضوع را به تصویری از غم و آرزو تغییر میدهد. او از نرسیدن به محبوب و ناامیدیهایش در عشق صحبت میکند و در عین حال به تأثیر زیبایی محبوب بر زندگیاش میپردازد. شاعر به سختیهای زندگیاش در نبود محبوبش اشاره کرده و از دلتنگی و غم ناشی از دوری از او مینالد. در نهایت، او از محبوبش میخواهد که به او توجه کند و در کنار او باشد.