شمارهٔ ۵۴ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
شوق توام باز گریبان گرفت
اشک دوان آمد و دامان گرفت
سهل بود ترک دو عالم، ولی
ترک رخ و زلف تو نتوان گرفت
جان منی، بی تو نفس چون زنم
زان که مرا بی تو دل از جان گرفت
هر که چنین فرصتی از دست داد
بس که سرانگشت به دندان گرفت
عارض او تا به درآورد خط
خرده بسی بر مه تابان گرفت
خال تو بر لعل لبت دست یافت
مورچه ای ملک سلیمان گرفت
دل طلب کعبه روی تو کرد
حلقه آن زلف پریشان گرفت
ما و می و طرف گلستان که باز
باد صبا راه گلستان گرفت
بی مه رخسار و شب زلف تو
خاطرم از شمع و شبستان گرفت
جان جلال از همه عالم بِرست
وز دو جهان دامن جانان گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عواطف عمیق عاشقانه و دشواریهای جدایی از معشوق میپردازد. شاعر از شوق و اشتیاق خود نسبت به معشوق میگوید که باعث گریهاش شده و نمیتواند از یاد او دست بکشد. او بیان میکند که از جدایی از معشوق نمیتواند دل بکند و بیاو زندگیاش بیمعنا است. شاعر به زیباییهای معشوق و اثرات آن بر دل و جانش اشاره کرده و میگوید که حتی بزرگترین لذتها و زیباییها در غیاب او بیارزشند. در نهایت، عشق به معشوق را به عنوان اصل وجود خود معرفی میکند و بیان میکند که هیچ چیزی در دنیا نمیتواند جایگزین آن شود.