نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۲ جلال عضد

جلال عضد / غزلیّات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن

چون مرا بر رخ خوبت نظر افتاد

آتش عشق توام در جگر افتاد

پای چون در ره عشق تو نهادم

در سرِ من هوس ترک سر افتاد

جان ز من خواسته ای بر تو فشانم

چون ترا چشم بر این مختصر افتاد

بر رخم دیده هر آن قطره که بارید

گوهری بود که بر روی زر افتاد

پیش ازین رسم تو دلجویی ما بود

خود چه افتاد که این رسم بر افتاد

چون گهر رسته دندان تو دیدم

گوهر اشک خودم از نظر افتاد

در چمن سرو چو بالای ترا دید

شد سراسیمه و از پای درافتاد

آمد از طالع خود نیک غریبم

که ترا نزد غریبان گذر افتاد

چون جلال از ازل آمد به جهان مست

لاجرم تا به ابد بی خبر افتاد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق خود به معشوقش می‌گوید و تأثیر آن عشق را بر دل و جانش توصیف می‌کند. هنگام دیدن چهره معشوق، آتش عشق در دلش شعله‌ور می‌شود و او را به واداشتن بر ترک کردن دنیای مادی می‌کشاند. شاعر به تأثیر اشک‌ها و احساساتش اشاره می‌کند و می‌گوید که آن اشک‌ها همچون گوهرهایی هستند که از دندان معشوقش افتاده‌اند. او از تغییر رفتار معشوقش در دلجویی می‌نالد و تأسف می‌خورد که دیگر از آن رسم‌های محبت خبری نیست. با اشاره به زیبایی معشوق در چمن، نشان می‌دهد که حتی زیبایی معشوق هم باعث بی‌تابی و ضعف آن‌ها می‌شود. شاعر در نهایت بیان می‌کند که سرنوشت او و عشقش نیک و غریب است، و از زمانی که جلال عشق به دنیا آمده، دیگر نمی‌تواند از آن بی‌خبر باشد.