شمارهٔ ۶۳ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چه فتنه ای ست که ناگاه در جهان افتاد
چه آتشی ست که اندر نهاد جان افتاد
دل از میان غمت بر کنار بود ولیک
به آرزوی کنار تو در میان افتاد
گل از خجالت رخسار تو برآمد سرخ
چو عکس روی تو بر روی گلستان افتاد
شدند عالمی اندر هوات سرگردان
چو پرتوی ز جمال تو بر جهان افتاد
در آن زمان که همی ریخت خون دل کی بود
که چشم مست تو با حال عاشقان افتاد
به گرد دام غمت بر امید دانه وصل
بسی بگشت دلم عاقبت در آن افتاد
جلال در ازل از بستگان زلفت بود
گمان مبر که به دام تو این زمان افتاد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات عمیق عشق و زیبایی میپردازد. شاعر از فتنهای که در جهان به وجود آمده و آتشی که در دل او روشن شده سخن میگوید. او در ابتدا از جدایی خود از محبوبش سخن میزند و آرزوی نزدیک شدن به او را دارد. زیبایی محبوبش باعث سرخی گلها و شگفتی در دل برخی شده است. در این زمان، عشق او را به یاری جویان و شیفتگان تبدیل کرده و آنها را در جستجوی وصال به سرگردانی میاندازد. همچنین، شاعر به سابقه زیبایی محبوب و جلال آن اشاره کرده و تأکید میکند که او هیچگاه به دام زیبایی محبوب نیفتاده، بلکه از ابتدا چنین بوده است.