نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۴ جلال عضد

جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

گدای کوی تو از پادشا نیندیشد

که پادشاه ز حال گدا نیندیشد

مرا که عاشقم از ترک سر چه اندیشه

اسیر عشق ز تیر قضا نیندیشد

کسی کند به ملامت جزای بی خبران

که از ملامت روز جزا نیندیشد

به خود فرو روم از فکر زلف تو هر شب

که هیچ کس نبود کز بلا نیندیشد

چه باک چشم ترا گر بریخت خون دلم

که مست عربده جو از خطا نیندیشد

ضرورت است بر آن کس که عشق می بازد

که از تحمّل بار جفا نیندیشد

کسی که روی تو بیند دعا کند زیرا

که پیش قبله کسی جز دعا نیندیشد

بسان غمزه تو نیست ظالمی دیگر

که خون خلق خورد و از خدا نیندیشد

جلال را همه اندیشه از بداندیش است

تو چاره ایش بیندیش تا نیندیشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر حسرت و اندوه عاشق است که خود را در دنیای عشق و درد و غم می‌بیند. گدای عشق از پادشاه نمی‌خواهد که به حال او فکر کند؛ زیرا پادشاه نیز به حال گدا نمی‌اندیشد. عاشق از ترک معشوق نگران نیست، زیرا او در اسارت عشق قرار دارد. شاعر نکوهش می‌کند که هیچ‌کس به روز جزا و عواقب اعمال خود نمی‌اندیشد. او هر شب در فکر زلف معشوق فرومی‌رود و از بلاها نمی‌هراسد. خون دلش را به خاطر زیبایی معشوق نادیده می‌گیرد و به تحمل درد عشق فکر نمی‌کند. همچنین، دعا برای دیدن چهره معشوق را ضروری می‌داند، چراکه هیچ‌کس جز او را نمی‌توان دعا کرد. در نهایت، شاعر به واکاوی اندیشه‌های بد و ناپاک می‌پردازد و به معشوق خود توصیه می‌کند که فکری برای درمانی از این دردها داشته باشد.