نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۰ جلال عضد

جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

معاشران که مقیمان کوی خمّارند

چو بنگری ز دو عالم فراغتی دارند

غلام همّت آن عاشقان آزادم

که مُلک هر دو جهان در نظر نمی آرند

حریف خلوت دردی کشان خمّار است

بتی که خلوتیانش به جان طلبکارند

در آن حریم که خلوت سرای سلطان است

گدای بی سرو پا را یقین که نگذارند

شب دراز تو در خواب ناز و، مشتاقان

بر آستان درت تا به روز بیدارند

ز کوی خود من آزرده را به جور مران

که شرط نیست که آزرده را بیازارند

چهار سوی جهان موج خون دل بگرفت

ز بس که مردم چشمم سرشک می بارند

تو گرچه آتش جانی و برق دلسوزی

بیا که سوختگانت به جان خریدارند

چو جان سپردنی ست ای جلال! آخر کار

همان بِه است که در پای دوست بسپارند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حال و روز عاشقان و مفهوم عشق می‌پردازد. شاعر به کنایه می‌گوید که عاشقان ساکن کوی خمار، از دنیای مادی بی‌نیازند و صرفاً به عشق و همت خود دل بسته‌اند. در این دنیا، عاشقانی که در جستجوی عشق‌اند، به دردی دچارند اما آنهایی که در خلوت‌اند، خواهان نزدیکی با محبوب‌اند. شاعر هشدار می‌دهد که در حریم محبوب، جایی برای بی‌جایگان نیست و فقط عاشقان واقعی به حساب می‌آیند. او به معشوق می‌گوید که اگرچه تو آتش و نور هستی، اما بیایید و به سوختگانت رحم کن. در پایان، شاعر به جدایی و سپردن جان به معشوق اشاره دارد و این را بهترین گزینه می‌داند.