شمارهٔ ۶۳ - خطاب بفخر الدین جمالالدین عبدالرزاق
جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی / قصاید / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دعا و خدمت مخدوم خویش فخرالدین
همی رسانم اگر آمد او زدریا بار
ربیع آمد لیکن ربیع ما نامد
توئی ربیع ربیع جهان خزان انگار
بجان تو که اگر شرح اشتیاق دهم
زصد یکی نشود گفته درد وصد طومار
توئی ربیع دل ما ولی چو گل بدعهد
که بی ثبات بود عهد تو بوقت بهار
خیال تست شب و روز پیش دیده من
چنانکه گوئی گشتست در دو دیده نگار
چو مدتی است که از تو نیافتم تشریف
همی ندانم تا چیست موجب آزار
بدیع باشد این از رفیع رای ربیع
که بی سبب زچو من دوستی شود بیزار
مکن اگر چه حریفان تو خودبسی داری
زدوستان کهن نیز گه گهی یاد آر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و اشتیاق به محبوب است. شاعر به فخرالدین، مخدوم خود، دعا میکند و از آمدن او به دریای عشق سخن میگوید. او بهبهار و ربیع اشاره میکند و میگوید که ربیع واقعی او، حضور محبوبش است و بدون او زندگیاش شبیه به خزان است. شاعر میگوید که اگرچه دلش در انتظار محبوبش میتپد، رابطهشان بیثبات و ناپایدار است. او از دوری محبوبش رنج میکشد و نمیداند که این درد ناشی از چیست. در نهایت شاعر به یادآوری دوستان قدیمیاش اشاره میکند و از محبوب میخواهد که اگرچه دوستانی دارد، دست کم او را فراموش نکند.