نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۲ جمال‌الدین عبدالرزاق

جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

سر آن داری با ما که بصحرا آیی

ساعتی سوی گلستان بتماشا آیی

پرده کج ندهی وعده بفردا نکنی

که تو امروزدهی وعده و فردا آیی

از سردست باین پای اگر آیی بربام

پس یکی شرط دگر هست که تنها آیی

تو بدین نرگس بیمار چو پوئی سوی باغ

بعیادت بسوی نرگس رعنا آبی

از شکوفه چو ثریاست مرصع همه شاخ

ای مه چارده آخر بثریا آیی؟

بهمه حال چنین هم بنماند بازآ

بروم صبر کنم تن بزنم تا آیی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از محبوبش دعوت می‌کند که به صحرا بیاید و لحظه‌ای از زیبایی‌های طبیعت لذت ببرد. او درخواست می‌کند که وعده‌هایش را به فردا نپندارد و امروز اقدام کند. شاعر همچنین اشاره می‌کند که اگر می‌خواهد به او ملحق شود، باید به تنهایی بیاید. او از محبوبش می‌خواهد که مانند نرگسی بیمار به دیدارش بیاید و به زیبایی‌های باغ توجه کند. شاعر نگران است که زیبایی این لحظات زودگذر است و از معشوق می‌خواهد که هرچه زودتر بیاید تا او بتواند صبر کند و منتظر بماند.