شمارهٔ ۱۰۵ - دوری جمالالدین عبدالرزاق
جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی / مقطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بخدائی که عقل کلی را
بر درش سر بر آستان دیدم
از پی وصف حضرت عزش
دهن نطق بی زبان دیدم
که من از دوری تو دور از تو
بی تکلف هلاک جان دیدم
در دل از اشتیاق خدمت تو
شعله ها تا بآسمان دیدم
غیبت تو نه آن اثرها کرد
که توان گفت مثل آن دیدم
دوستانرا که پیش طلعت تو
دسته دسته زمان زمان دیدم
هست ماهی خدای میداند
که اگر از یکی نشان دیدم
بود ذات تو همچو آینه
کاندران روی دوستان دیدم
بیتو تاریک شد جهان بر من
که برویت همه جهان دیدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بزرگی و نعمتهای خداوند اشاره میکند و از او میخواهد که دستهایش را پر کند. او از خداوند درخواست میکند که جامههای با ارزش و معنوی به او عطا کند، به جای جامههای معمولی و ناپسند. شاعر بیان میکند که تنها غم او این است که کسی جز خدا به او توجه نداشته باشد و برای او باید لباسی خاص از نعمتهای او بپوشد. او همچنین تأکید میکند که نباید زندگیاش را در سایه لباسهای معمولی سپری کند و در نهایت از خداوند درخواست میکند که او را با نعمتهایش بپوشاند.