نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۴۲ - امتحان کردن شاه آن دو غلام را جامی

جامی / دفتر اول / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

شاه روزی به اتفاق شکار

خیمه بر بیشه زد ز شهر و دیار

زانکه جز در شکار نتوان کرد

ورزش کارزار و جنگ و نبرد

کار ارباب ملک بازی نیست

بازی آیین سرفرازی نیست

شغل اهل خرد نه لهو بود

ور بود سهل بلکه سهو بود

شرزه شیری ز بیشه غره کشید

که یلان را ز بیم زهره درید

آمد و بر کنار بیشه نشست

بر همه رهگذار بیشه ببست

شاه گفتا که وقت شد بی شک

که زنم آن دو نقد را به محک

سیم و زر تا نیوفتد به گداز

سره از قلب کی شود ممتاز

هر دو را پیش خواند و پیش نشاند

سخن شیر پیش ایشان راند

گفت خیزید و سازکار کنید

با وی آهنگ کارزار کنید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاه روزی برای شکار به جنگل رفت و در آنجا خیمه زد، زیرا غیر از شکار کار دیگری نمی‌توانست انجام دهد. او بر این باور بود که بازی و جنگ کارهای افراد شایسته نیست و شغل اهل خرد نباید سرگرمی باشد. در همین حین، شیر بزرگی از جنگل بیرون آمد که یلان را به ترس واداشت. شیر در کنار جنگل نشست و مسیر را بسته بود. شاه در این میان تصمیم گرفت که دو پرسش مهم را مطرح کند و به قضاوت بپردازد. او از حاضران خواست تا برای مبارزه با شیر آماده شوند و به جنگ بپردازند.