نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۲۹ - قصه حاتم و آن بند از پای اسیری گشادن و بر پای خود نهادن جامی

جامی / دفتر سوم / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

حاتم آن بحر جود و کان عطا

روزی از قوم خویش ماند جدا

اوفتادش گذر به قافله ای

دید اسیری به پای سلسله ای

پیش آمد اسیر بهر گشاد

خواست زو فدیه تا شود آزاد

حاتم آنجا نداشت هیچ به دست

بر وی از بار آن رسید شکست

حالی از لطف پای پیش نهاد

بند او را به پای خویش نهاد

ساخت زان بند سخت آزادش

اذن رفتن به جای خود دادش

قوم حاتم ز پی رسیدندش

چون اسیران به بند دیدندش

فدیه او ز مال او دادند

پای او هم ز بند بگشادند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

حاتم، که معروف به بخشندگی و جود است، یک روز از قوم خود دور می‌شود و در مسیری به قافله‌ای برمی‌خورد. در آنجا، اسیری را می‌بیند که به زنجیر بسته شده است. حاتم به نزد او می‌رود و می‌خواهد که او را آزاد کند، اما در آن لحظه هیچ چیز برای فدیه نداشت. او با محبت و لطف، بند اسیر را به پای خود می‌بندد و سنگینی آن بار را بر دوش می‌کشد تا اسیر را آزاد کند. قوم حاتم به او می‌رسند و وقتی می‌بینند که حاتم اسیر را آزاد کرده، فدیه‌ای از مال خودشان برای آزاد کردن اسیر ارائه می‌دهند و نهایتاً او را از بند رها می‌کنند.