نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۴۸ - گشادن عنصری به یک دو بیتی گرهی را که از بریدن زلف ایاز بر دل محمود افتاده بود و آن دو بیت این است: جامی

جامی / دفتر سوم / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

بخش 1

«گر عیب سر زلف بت از کاستن است

چه جای به غم نشستن و خاستن است

وقت طرب و نشاط و می خواستن است

کآرایش سرو هم ز پیراستن است »

بخش 61

بود ایاز آن به نیکویی ممتاز

از همه لعبتان چین و طراز

آفتابی ز آسمان امید

سروی از باغ رحمت جاوید

جبهه اش نور صبح بهروزی

کار او روز دولت افروزی

ابرویش قبله صفا کیشان

طاق محراب طاعت اندیشان

چشم او شیر گیر آهوی مست

صفت شیران ازو گرفته شکست

دهنی همچو عیش عاشق تنگ

دو لبش با سرشک او یکرنگ

غبغبش بود با ذقن به دو نیم

سیبی از میوه زار باغ نعیم

بر لبش همچو خضر تازه نبات

آمده تر برون ز آب حیات

متناسب ز فرق تا به قدم

متواضع ز شاه تا به حشم

هم ادب هم جمال با هم داشت

آنچه بیرون ازین بود کم داشت

در ادای حقوق خدمت شاه

ننشستی ز پای بیگه و گاه

خاطر شاه بود شیفته اش

وز جمال و ادب فریفته اش

یک شبی شه به بزم باده نشست

یافت تأثیر باده بر وی دست

دست عشقش بتافت دامن عقل

شوق وصلش بسوخت خرمن عقل

نقد جان در ره نیاز نهاد

چشم بر طلعت ایاز گشاد

دید زلفی که از بناگوشش

سرنگون سر نهاده بر دوشش

بند در بند و حلقه در حلقه

بند صد جان و دل به هر حلقه

سنبل خم گرفته تاب زده

حلقه بر روی آفتاب زده

خواست تا بر میان به هر تاری

بندد از دست عشق زناری

رسم دین از میانه برگیرد

شیوه کافری ز سر گیرد

عصمتش بانگ زد که هان محمود

سایه ات باد بر جهان ممدود

پیش ازان کت به کفر افتد کار

تیغ برکش به قطع این زنار

خجنر اندر کف ایاز نهاد

گفت کن لطف هر چه باداباد

قطع کن این کمند مشکین را

ور نه بر باد می دهم دین را

گفت ایاز از کجا برم ای شاه

تا که باشد به موجب دلخواه

گفت از نیمه زانکه نیمشب است

رفته یک نیمه زین شب طرب است

سازش از نیم زلف خویش تمام

تا رسیم از شب تمام به کام

چون ایاز این سخن ز شاه شنید

نیمی از زلف خویشتن ببرید

بوسه داد و به پیش شاه نهاد

شاه دست کرم به بذل گشاد

ریخت چندان در و زر و گوهر

بهر فرمان شنیدنش بر سر

که دگر پیش آن شه والا

نتوانست کرد سر بالا

شب بدینها به آخر انجامید

هر کس از شغل خود بیارامید

کرد بر شاه زور مستی و خواب

سر به بالین نهاد مست و خراب

خواب شب کرد و صبحدم برخاست

با نسیم سحر به هم برخاست

از حدیث شبانه یاد آورد

روز بد را ترانه یاد آورد

زلف ببریده را گرفت به دست

همچو ماتم رسیدگان بنشست

با دل خویش برگرفت خروش

که چه بد بود آنچه کردم دوش

بود عمر دراز زلف ایاز

روی برتافتم ز عمر دراز

نیمی از عمر خویش کم کردم

بر خود و عمر خود ستم کردم

صبر و هوشش فتاده در کم و کاست

گه به جا می نشست و گه می خاست

روز بگذشت و او قرار نیافت

هیچ کس ز اهل بار بار نیافت

بر در بار جمله صف بستند

منتظر بهر بار بنشستند

عنصری را شدند راهنمای

که برو خویش را به شاه نمای

بو که این عقده را گشاد دهی

رنج و اندوه او به باد دهی

عنصری را چو دید شاه از دور

گفت هستم ز شغل دوش نفور

حسب حالم ترانه ای ده ساز

که به عیش شبانم آیم باز

گفت شاها به باغ ملک تو در

هست سروی ایاز تازه و تر

دل پریشان مکن که گستاخی

برد از سرو تازه بر شاخی

باغبان سرو را چو پیراید

جز به پیراستن نیاراید

یک دوبیتی هم اندرین معنا

کرد بر مطربان شاه املا

در حریفان فتاد جوش و خروش

برگرفتند بانگ نوشانوش

وقت شه زان ترانه خرم شد

ساغر خرمی دمادم شد

دست همت ز تاج و تخت فشاند

عنصری را به پیش تخت نشاند

داد فرمان که گوهر آوردند

دهنش را سه باره پر کردند

آن دهانی که ریخت بر وی در

ساختش از سه باره گوهر پر

رفت آن عقد گوهرش ز دهان

ماند این سفته در به گوش جهان

آنچه باقی اگر چه خاک در است

به ز فانی اگر چه گنج زر است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به زیبایی و نیکویی ایاز، غلام محبوب سلطان، می‌پردازد. او به زیبایی زلف و چهره ایاز اشاره می‌کند و به تمایل سلطان برای دیدن او اشاره دارد. در این بزم، سلطان تحت تأثیر شراب قرار می‌گیرد و عشقش به ایاز او را به فصل کفر می‌کشاند. ایاز نیمه‌ای از زلف خود را می‌برد تا خوشنودی سلطان را جلب کند و در نتیجه ثروت و جواهرات زیادی را از او دریافت می‌کند. اما پس از این عمل، ایاز به عمق اشتباه خود پی می‌برد و حسرت می‌خورد که چرا نیمی از عمر خود را فدای یک لحظه شهوات کرد. در پایان، بشارت می‌دهد که زیبایی حقیقی و ارزش‌ها از اهمیت بیشتری برخوردارند و ممکن است هر گنجی در دنیا هم ارزشمند نباشد.