نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۲۸ - حکایت سلیمان علیه السلام و بلقیس که از مقام انصاف سخن گفته اند جامی

جامی / سلامان و ابسال / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

بود بلقیس و سلیمان را سخن

روزی اندر کشف سر خویشتن

هر دو را دل بر سر انصاف بود

خاطر از رنگ رعونت صاف بود

گفت شاه دین سلیمان از نخست

گرچه بر من ختم ملک آمد درست

در نیاید روز و شب کس از درم

تا من از اول به دستش ننگرم

کو چه تحفه بهر من آرد به کف

کش فزاید پیش من عز و شرف

بعد ازان بلقیس از سر نهفت

زد دم و از حال خویش این نکته گفت

کز جهان بر من جوانی نگذرد

کاندر او چشمم به حسرت ننگرد

در دلم ناید که ای کاش این جوان

بودیم دمساز جان ناتوان

این بود حال زنان نیک خوی

از زن بدخو نشاید گفت و گو

خواجه فردوسی که دانی بخردش

بر زن نیک است نفرین بدش

کی زن بدگونه نیک آیین بود

پیش نیکان در خور نفرین بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، بلقیس و سلیمان درباره‌ی اهمیت انصاف و دوری از ریا صحبت می‌کنند. سلیمان به بلقیس می‌گوید که هرچه دارای من باشد، به طور مستقیم از خداوند می‌آید و او را برتر نمی‌کند. بلقیس از جوانی و شادابی خود سخن می‌گوید و حسرت می‌خورد که چرا در این دنیا به سر می‌برد و از این مسئله غمگین است. او همچنین به تفاوت زنان نیک و بد اشاره می‌کند و این که باید از زنان بدخو دوری کرد. شعر بر اهمیت اخلاق نیک و برتری شخصیت نیک‌ها نسبت به بدها تأکید می‌کند.