بخش ۱۵ جامی
جامی / روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بخش 1
جوانی را به دزدی گرفتند. خلیفه حکم کرد که دستش ببرند تا از مال مسلمانان کوتاه شود. جوان بنالید و گفت: ای خلیفه،
مرا به دست چپ و راست چون خدا آراست
روا مدار که ماند چپم جدا از راست
خلیفه فرمود که دستش ببرید که این حدیست از حدود خدای تعالی، مساهله در آن از مسلمانی نیست مادرش همراه بود، برخاست که ای خلیفه این فرزند من است، به دستیاری وی روز به شب می آورم و از دسترنج او روزی می خورم.
خلیفه گفت: دستش ببرید که من این گناه از وی در نمی گذرانم و گناهکاری ترک این حد بر خود روا نمی دارم. مادرش گفت: ای خلیفه این را هم دیگری از آن گناهان شمار و از آن معاصی انگار که همواره از آن استغفار می کنی و آمرزش می خواهی. خلیفه را این سخن خوش آمد، گفت: بگذاریدش.
بخش 2
فرزند بود چو جان ببخشای
بر جان من ستم رسیده
سر رشته روزیم کف اوست
مپسند که آن شود بریده
بخش 3
ای خوش آن دانا که پیش شاه دم
گاه قهر از نکته خوش می زند
نکته ای چون آب می آرد لطیف
شاه را آبی بر آتش می زند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
یک جوان به خاطر دزدی محاکمه شد و خلیفه حکم به بریدن دست او داد. جوان با ناامیدی از خلیفه خواست که او را به حال خود رها کند و گفت که این دستها برای او ضروری هستند. مادر جوان نیز از طرف او دفاع کرد و گفت که او تنها منبع روزیاش است. خلیفه ابتدا نپذیرفت و بر حکم خود پافشاری کرد. اما وقتی مادر جوان به او یادآوری کرد که همه انسانها گناهکارند و ممکن است او نیز از گناهان خود استغفار کند، خلیفه تحت تأثیر قرار گرفت و در نهایت اجازه داد تا جوان را آزاد کنند. این داستان نشاندهنده تأثیر سخنان حکیمانه و دلسوزی بر تصمیمگیریهای سخت است.