بخش ۶ جامی
جامی / روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
از عبدالله بن جعفر - رضی الله عنه - آورده اند که روزی عزیمت سفری کرده بود، در نخلستان قومی فرود آمد که غلامی سیاه نگاهبان آن بود، دید که سه قرص نان به جهت قوت وی آوردند سگی آنجا حاضر شد.
آن غلام یک قرص را پیش وی انداخت، بخورد پس دیگری را بینداخت، آن را هم بخورد و پس دیگری را بینداخت، آن را هم بخورد عبدالله رضی الله عنه از وی پرسید که هر روز قوت تو چیست؟ گفت: آنچه دیدی.
فرمود: چرا وی را بر نفس خود ایثار نکردی؟ گفت: وی در این زمین غریب است، چنین گمان می برم که از مسافت دور آمده است و گرسنه است، نخواستم که وی را گرسنه گذارم پس گفت: امروز چه خواهی خورد؟ گفت: روزه خواهم داشت.
عبدالله با خود گفت: همه خلق مرا در سخاوت ملامت می کنند و این غلام از من سخی تر است آن غلام را و نخلستان را و هر چه در آنجا بود همه را بخرید پس غلام را آزاد کرد و آنها را به او بخشید.
نفس سگ را به یک دو لقمه نان
بر سگ نفس هر که کرد ایثار
گر بود بنده فی المثل شاید
خواجگان را به بندگیش اقرار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
عبدالله بن جعفر - رضی الله عنه - در سفری به نخلستان قومی رسید و با غلامی سیاهپوست مواجه شد که نان خود را با سگ تقسیم میکرد. عبدالله از او پرسید چرا نان را با سگ شریک میشود و غلام پاسخ داد که سگ گرسنه و غریب است و نمیخواست او را گرسنه بگذارد. عبدالله تحت تأثیر سخاوت غلام قرار گرفت و تصمیم گرفت همه اموال او را بخرد و غلام را آزاد کند. این داستان نشاندهنده سادگی و سخاوت واقعی است.