نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۷ جامی

جامی / روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

بخش 1

در مدینه عالمی بود عامل و در جمیعِ علومِ دینی کامل، روزی گذرش بر دارِ نَخّاسین افتاد کنیزکی دید مُغَنّیه که به حسنِ صوت غیرتِ ناهید بود و به جمالِ صورت حیرتِ خورشید، شیفتهٔ جمال و فریفتهٔ زلف و خال او شد.

از سماعِ غنایش رَخت هستی به صحرای نیستی بُرْد و به استماعِ نوایش از مضیقِ بخردی راهِ فسحت‌سرایِ بیخودی سِپُرد.

خوبی روی و خوبی آواز

می‌بَرَد هر یکی به تنها دل

چون شود هر دو جمع در یکجای

کارِ صاحبدلان شود مشکل

لباسِ دانایی بیفکند و پلاسِ رسوایی پوشید و خلیع‌العذار در کوی و بازارِ مدینه می‌گردید. دوستان بر ملامتِ او برخاستند اما هیچ سود نداشت، زبانِ حالش به این کلمه متکلم بود و به این ترانه مترنم.

این قصه را به عبدالله جعفر رضی الله عنه باز گفتند صاحب کنیزک را طلبید و به چهل هزار درم کنیزک را بخرید و بفرمود تا به همان صوت که آن عالم به سماعِ آن گرفتار شده بود تَغَنّی کرد.

پرسید که این را از که آموخته‌ای؟ گفت: از فلان مُغَنّیه او را نیز طلب داشت، بعد از آن آن عالم را بخواند و گفت: می‌خواهی که آن صوت را که شیفتهٔ آن شده‌ای از استادِ آن کنیزک بشنوی؟ گفت: بلی.

آن مُغَنّیه را فرمود تا به آن تَغَنّی کرد. عالم بی‌خود بیفتاد چنانکه تصور کردند مگر که بِمُرد. عبدالله جعفر گفت: دیدید که ما به کشتنِ این مرد در گناه افتادیم. بعد از آن بفرمود که آب بر روی او زدند، به خود باز آمد.

با وی گفت: ما ندانسته بودیم که تو در عشقِ آن کنیزک بدین مرتبه رسیده باشی؟ گفت: والله آنچه پنهان است بیش از آن است که آشکار شد پرسید که می‌خواهی که این صوت را از آن کنیزک بشنوی ؟

گفت: دیدی که چون آن را از دیگری شنیدم که عاشق او نیستم بر من چه گذشت؟ حال من چگونه شود اگر آن را از لب و دهان معشوقه خود بشنوم! پرسید که اگر وی را بینی بشناسی؟ بگریست و گفت:

بفرمود تا کنیزک را بیرون آوردند و تسلیمِ وی کردند، و گفت: مر توراست این والله که در وی جز به گوشهٔ چشم نگاه نکرده‌ام. آن عالم در دست و پایِ عبدالله جعفر افتاد و گفت:

پس دستِ کنیزک را بگرفت و به خانهٔ خود روان شد. عبدالله غلامی را فرمود که چهل هزار درمِ دیگر بگیر و همراه ایشان بِبَر تا به جهتِ فکرِ معیشت غباری بر خاطرِ ایشان ننشیند و به فراغتِ خاطر از یکدیگر تَمَتُّع توانند گرفت.

بخش 2

زین گونه که جلوه آن دلاویز کند

عاشق ز بلا چگونه پرهیز کند

باد است ملامت کسان در گوشم

لیکن بادی که آتشم تیز کند

بخش 3

گفتی که شناسی که که بُرْد از تو دل و دین؟

والله که در آفاق جز او را نشناسم

بخش 4

آبم ز کَرَم به روی کار آوردی

وز موج فراقم به کنار آوردی

صبرم به دلِ ز غم فگار آوردی

خوابم به دو چشمِ اشکبار آوردی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در مدینه، عالمی در علوم دینی سرآمد بود که به خاطر زیبایی و صدای دل‌انگیز یک کنیزک مغنیه، عاشق او شد. عشق او به حدی رسید که از خود بی‌خود شد و در کوی و بازار به رسوایی افتاد. دوستانش او را ملامت کردند، اما او به این ملامت‌ها توجهی نکرد. این ماجرا به عبدالله جعفر، یکی از شخصیت‌های مدینه، گزارش شد. او کنیزک را به قیمت چهل هزار درم خرید و به آن عالم اجازه داد که صدای خاص کنیزک را بشنود. عالم که وقتی صدای او را از دیگران شنیده بود به شدت تحت تاثیر قرار گرفت و بی‌خود شد. عبدالله جعفر از او پرسید که آیا می‌خواهد صدای کنیزک را بشنود. عالم با اشتیاق گفت بله، اما نگران بود که این صدا بر او چه تاثیری خواهد گذاشت. وقتی کنیزک را آوردند و او صدایش را شنید، به شدت متاثر شد و اشک ریخت. عبدالله جعفر سپس کنیزک را به عالم تسلیم کرد و به او کمک کرد تا از زندگی عاشقانه‌اش لذت ببرد. عبدالله همچنین پولی به غلامش داد تا نگران معیشت نباشند و بتوانند به راحتی از یکدیگر لذت ببرند.