بخش ۳۱ جامی
جامی / روضهٔ ششم (در مطایبه) / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بیماری بر شرف موت بود ابخری که از دهانش بوی ناخوش می آمد بر بالینش نشسته بود، سر به نزدیک وی می برد و تلقین شهادت می کرد و بر روی وی نفس می زد. هرچند بیمار روی خود می تافت وی الحاح بیشتر می کرد و سر نزدیکتر وی می برد.
چون کار بر بیمار تنگ آمد گفت: ای عزیز! می گذاری که من خوش و پاکیزه بمیرم یا می خواهی که مرگ مرا به هرچه از آن ناپاکتر است بیالایی؟!
در جهان اهل فضل نایابند
گوش بر هر فضول نتوان کرد
هر که بوی ریا دهد ز لبش
نفسش را قبول نتوان کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این متن، بیمار در آستانه مرگ قرار دارد و شخصی به نام ابخر که بوی ناخوشی از دهانش است، بر بالین او نشسته و به او تلقین شهادت میکند. بیمار از این وضعیت ناراحت است و از ابخر درخواست میکند که او را به گونهای ترک کند که مرگش پاکیزه و شایسته باشد. در نهایت، بیمار میگوید که در جهان افراد با فضل کماند و نمیتوان بر هر سخنی گوش سپرد، زیرا هر کس که بوی ریا بدهد، نفسش قابل قبول نیست.