بخش ۹ جامی
جامی / روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بخش 1
غوکی از جفت خود جدا ماند و محنت بی جفتیش بر کناره دریا نشاند، هر سو نظر می انداخت و خاطر غمدیده را از غم بی جفتی می پرداخت ناگهان،
ماهیی دید در میانه آب
همچو آب روان روان بشتاب
یا چو مقراضی از سبیکه سیم
اطلس سطح آب ازو به دو نیم
یا چو ایمن هلالی از کم و کاست
متمایل به جنبش از چپ و راست
چون غوک وی را بدید خاطرش به صحبت وی کشید، قصه بی جفتی خود را در میان آورد و از وی طلب مصاحبت کرد. ماهی گفت: مصاحبت را مناسبت دربایست است و مصاحبت نابایست صحبت را ناشایست.
مرا با تو چه مناسب؟ مرا جا در قعر دریا و تو را منزل بر کنار ساحل مرا دهان خاموش و تو را زبان پر از خروش، تو را قبح لقا سپر بلا، هر که شکل تو را بیند نخواهد که با تو نشیند، مرا حسن منظر سرمایه خوف و خطر، هرکه به جمال من دیده برافروزد چشم طمع در وصال من دوزد.
مرغان آسمان در هوای منند و وحوش صحرا در سودای من صیادان گاه چون دام در جستجوی من با هزار دیده، و گاه چون شست از بار آرزومندی من با پشت خمیده این بگفت و راه قعر دریا برداشت و غوک را بر ساحل تنها بگذاشت.
بخش 2
با کسی منشین که نبود با تو در گوهر یکی
رشته پیوند صحبت اتحاد گوهر است
جنس را با جنس و با ناجنس اگر گیری قیاس
این به سان آب و روغن، وان چو شیر و شکر است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غوکی از جفت خود جدا شده و در کناره دریا تنهاست. او احساس غم میکند و در جستجوی همصحبتی است. ناگهان، ماهی را در آب میبیند و برای صحبت کردن به سمت او میرود. غوک درد دلش را از بیجفتی بیان میکند، اما ماهی جواب میدهد که، برای دوستی باید تناسب وجود داشته باشد. او به غوک میگوید که جای او در عمق دریا است و جای غوک در ساحل. ماهی توضیح میدهد که به خاطر ویژگیهایش، برای او خطرناک است که با غوک دوست شود و در نهایت به قعر دریا میرود و غوک را تنها میگذارد. پیام این داستان این است که برای دوستی و اتحاد باید پیوندهای مشترک و متناسبی وجود داشته باشد، همانطور که آب و روغن یا شیر و شکر نمیتوانند با هم ترکیب شوند.