شمارهٔ ۱۰۱۱ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای صبا گر یاد مهجوران ناشادش دهی
از من بیدل طفیل دیگران یادش دهی
جوی اشک من روان زان قامت است ای باغبان
کاش یکدم سر به پای سرو آزادش دهی
غمزه تیز و دل سختش پی قتلم بس است
تا به کی در کف رقیبا تیغ پولادش دهی
داد می خواهد دلم از ظلم هجر ای شاه حسن
شوکت شاهی فزون بادت اگر دادش دهی
آستان قصر شیرین را میارای ای فلک
جز بدان سنگی که رنگ از خون فرهادش دهی
گر کند در سینه من صبر جا محکم چو کوه
یک فسون بر من دمی چون کاه بر بادش دهی
از فرامشکاریت جامی به فریاد است کاش
گه گهی یادش کنی تسکین فریادش دهی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از صبا (نسیم) میخواهد که یاد محبوبش را به او برساند و از درد فراقش بگوید. او با بیان اشک و غم خود، میخواهد که محبوب به او توجه کند و از بیرحمیهای معشوقهاش و درد ناشی از جدایی گلایه میکند. شاعر از خداوند میخواهد که به او داد و فریادش را بشنود و از هجرانش بکاهد. همچنین به قدرت و شکوه محبوب اشاره میکند و از فلک میخواهد که فقط سنگی از عاشقانههای ناکام را به یادگار بگذارد. در نهایت، او آرزو دارد که خاطره محبوبش را فراموش نکند و گهگاهی به یاد او تسلی بیابد.