شمارهٔ ۱۰۶ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چشم بگشادم پس از هجران به ابروی خوشت
ماه عید وصل نو کردم به روی مهوشت
خط نمودی پرتوی ناتافته زان رخ هنوز
سوختم از دود تو ناگشته گرم از آتشت
یک نهال آرزو در باغ جان ما نشان
گو خدنگی باش کم ای ترک شوخ از ترکشت
یک دوسه بوسه کرم کن چاره درد مرا
نازک است آن لب نمی آزارم از پنج و ششت
لاف دانشمندی ای صاحب عمامه تا به کی
چون خلاف دانش آمد وضع دستار و فشت
در تمنای تو پیوند از همه بگسسته ایم
بعد ازین دست امید ما و جعد دلکشت
هر چه گویی جامی از دل گو نه از وسواس طبع
تا شود خوشوقت اهل دل ز انفاس خوشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر پس از دوری از محبوبش به زیبایی او و جذابیتهایش اشاره میکند. او از آتش عشق و آرزوهایش سخن میگوید و از محبوب میخواهد که با چند بوسهاش به درد دل او رسیدگی کند. شاعر همچنین به انتقاد از کسانی میپردازد که خود را عالم و دانا مینامند، در حالی که دانش واقعی در عمل و کردار آنها نمایان نیست. او بیان میکند که برای رسیدن به محبوبش تمام امیدها و پیوندهای قبلی را کنار گذاشته و تنها به او فکر میکند. در پایان، شاعر از محبوب میخواهد که با لبخند و نفسهایش، دلهای عاشقان را شاد کند.