شمارهٔ ۱۴۰ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
لطافتی که رخت را ز جعد خم به خم است
هزار عاشق اگر باشدت هنوز کم است
به زلف عمر و به لبها حیات اهل دلی
بیا که عمر عزیز و حیات مغتنم است
دلم نیافت نشان زان دهان به ملک وجود
نهاده روی کنون در ولایت عدم است
ز صحبتم تو ملولی عظیم و من مشتاق
مراست غم که جدایم ز تو تو را چه غم است
هزار مرهم راحت اگر بود حاصل
نصیب عاشق مسکین جراحت و الم است
لبت به لطف عبارت ز عالمی دل برد
نه در عرب چو تو شیرین زبان نه در عجم است
حریم خاک درت را مقیم شد جامی
مزن به تیر جفایش که آهوی حرم است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل بیانگر عاشقانهای عمیق و زیباست که به لطافت و جذابیت معشوق اشاره دارد. شاعر میگوید اگرچه هزاران عاشق وجود دارد، اما باز هم کم است. او بر ارزش عمر و حیات تأکید کرده و میگوید که دلش نتوانسته نشانهای از محبوب پیدا کند و حالا در اندوه جدایی است. از طرفی، شاعر احساس میکند محبوبش از صحبتهای او ملالت دارد در حالی که او هنوز مشتاق و عاشق است. در این شعر، جراحت و درد عاشق به وضوح نمایان است. لبهای معشوق توصیفی شیرین دارند و شاعر از زیبایی و لطافت او ستایش میکند. در نهایت، به طور نمادین، شاعر از خطر جدایی و تیر جفای محبوب میگوید و او را به عنوان «آهوی حرم» معرفی میکند.