نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۸ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

در همه شهر دلی کو که نه خون کرده توست

یا درونی که نه از زخم غم آزرده توست

جان ز مژگان تو ریش است و دل از غمزه فگار

هر که را می نگرم تیر جفا خورده توست

پرده برداشتی از راز من ای چرخ فلک

آه ازین بوالعجبی ها که پس پرده توست

حرص نرگس نگر ای غنچه که با آن زر و سیم

روز و شب چشم طمع دوخته بر خرده توست

از نسیم گل و مل دین و دلم رفت به باد

آخر ای باد صبا این همه آورده توست

شکر فیض تو چمن چون کند ای ابر بهار

که اگر خار و گر گل همه پرورده توست

گر رود ناوک آهی ز دل سوخته ای

جامی سوخته دل سینه سپر کرده توست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و رنجی صحبت می‌کند که از عشق و زیبا رویی معشوق ناشی می‌شود. او به احساساتی مانند غم، اندوه و تیرگی اشاره می‌کند که ناشی از جفا و بی‌وفایی محبوب است. همچنین به رازهایی که زندگی و چرخش روزگار در پس پرده دارد، اشاره می‌کند و از طبیعت و زیبایی‌های آن به عنوان تجلیات عشق یاد می‌کند. شاعر در نهایت به شدت از تاثیر این احساسات بر جان و دل خود می‌گوید و مظاهر عشق و طبیعت را به هم پیوند می‌زند.