شمارهٔ ۱۷۲ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
باز این خمار در سرم از چشم مست کیست
وین ناوکی که خست دلم را ز شست کیست
دل شد ز دست و باز نمی آید این صبا
آن مرغ آشیان وفا پای بست کیست
راحت شمر ز دوست دلا زخم تیغ را
تو تیغ را مبین بنگر کان ز دست کیست
عمری سرم فتاد در آن کوی و کس نگفت
کین سر چو خاک گشته درین راه پست کیست
در دل خیال دوست وطن ساخت بنگرید
کین خانه خراب مقام نشست کیست
آتشکده است سینه چو گویم که دل در او
از بخت تیره هندوی آتش پرست کیست
مست است جامی از غم عشق بتان ولی
کس پی نمی برد ز حریفان که مست کیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به احساس درد و بیقراری ناشی از عشق و غم میپردازد. او از یک خمار و مستی صحبت میکند که ناشی از دیدن معشوق است. دل او پر از زخمها و رنجهاست و از دست رفته است. او در جستجوی آرامش و وفا است ولی نمیتواند آن را بیابد. درد و اندوه او به حدی است که احساس میکند زندگیاش در حال تهاجم و خراب شدن است. در آخر، شاعر به حالتی از مستی اشاره میکند که از غم عشق بوجود آمده و دیگران متوجه این حالت عاطفی او نمیشوند. این غزل در مجموع به توصیف عواطف عمیق و رنجهای عاشقانه میپردازد.