شمارهٔ ۲۰۹ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بر فلک دوش از خروش من دل اختر بسوخت
شعله آهم چو پروانه ملک را پر بسوخت
روشنم شد کز چه رو فرهاد جا در سنگ ساخت
خانه را از آتش آهم چو بام و در بسوخت
زاهد از سوز غمت لب خشک و صوفی دیده تر
آه ازین آتش که چون زد شعله خشک و تر بسوخت
واعظ افسرده سوز عاشقان را منکر است
خواهمش روزی ز برق آه با منبر بسوخت
هر که را دل سوختی تنها نه او را سوختی
بلکه از سوز دلش صد بیدل دیگر بسوخت
خواب چون آید شب هجران چنین کز چشم و دل
شد مرا بالین به خون آغشته و بستر بسوخت
جامی از درد جدایی حسب حالی می نوشت
از قلم آتش علم بیرون زد و دفتر بسوخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به سوز دل و آتش اشتیاق اشاره دارد. او میگوید که چطور احساسات عمیقش باعث سوختن دلهای دیگران نیز میشود. از درد جدایی و هجران صحبت میکند و توصیف میکند که چگونه این آتش در وجودش در حال شعلهور است و حتی بالین و بسترش را هم میسوزاند. زاهد و صوفی نیز به تأثیر این سوز و گداز اشاره شده و واعظ را به چالش میکشد که سوز عاشقان را انکار میکند. در نهایت، او نشان میدهد که نوشتههایش از درد جدایی با شعلهای همچون آتش میسوزند.