شمارهٔ ۲۲۸ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
چشمم خیال قد تو جز نخل تر نبست
نخل خیال را کس ازین خوبتر نبست
نگذشت در غم تو شبی کآتشین دلم
از دود آه راه نفس بر سحر نبست
برداشت وصلت از سر ما سایه وه که بخت
آن مرغ رام ناشده را بال و پر نبست
دارد به دور لعل تو بر سر سبوی می
صوفی که جز عمامه تقوی به سر نبست
لعلت چو دید اشک من از خنده بس نکرد
بر سایلان کریم در لطف در نبست
جز با غمت نرفت ز تن جان بیدلان
بی زاد راه قافله بار سفر نبست
جامی که بسته بود کمر در طریق زهد
تا شد اسیر عشق تو دیگر کمر نبست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و دلتنگی خود اشاره میکند. او با خیال انگیزی از محبوب خود میگوید که در ذهنش به زیبایی نخل است. هر شب که غم محبوبش او را عذاب میدهد، آتش دلش خاموشی نخواهد یافت. شاعر به بخت بد خود اشاره میکند و از ناتوانی در رسیدن به محبوب میگوید. در ادامه، او به جوانب دیگری از عشق و تلاش برای نزدیک شدن به معشوق اشاره کرده و از سرسپردگی و عدم توانایی در ترک عشقش سخن میگوید. عشق او مانند دنبهای است که او را از انجام کارهای دیگر باز داشته و به عمیقترین احساساتش رهنمون میشود.