شمارهٔ ۲۳۲ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
دور از رخ تو چنانم ای دوست
کز هستی خود به جانم ای دوست
صبر از همه نیکوان توانم
لیک از تو نمی توانم ای دوست
خواهم که به روز وصل پیشت
غمنامه هجر خوانم ای دوست
پیش تو هنوز نارسیده
از کار فتد زبانم ای دوست
گفتی ز غمم دل تو چون است
دل پیش تو من چه دانم ای دوست
دامن مفشان ز من که خواهم
جان در قدمت فشانم ای دوست
جامی سر خود نهاده بر در
یعنی سگ آستانم ای دوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و دوری از محبوبش اشاره میکند. او ابراز میکند که دور از محبوبی خود را در رنج و عذاب میبیند و هرچند که در برابر مشکلات صبر دارد، اما دوری از او برایش طاقتفرساست. شاعر آرزو دارد در روز وصال به محبوبش، غمهای جدایی را بیان کند و از او میخواهد که دیگر او را از خود دور نکند. در نهایت، او خود را به عنوان خدمتگزار محبوبش معرفی میکند و میگوید که حاضر است جانش را فدای او کند.