شمارهٔ ۲۷۴ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تو طفل خردسالی و ما پیر سالخورد
با ما ببین که عشق تو پیرانه سر چه کرد
چشم سیاه سرخ چه سازی به خون من
موی سفید من نگر ای جان و روی زرد
بگشای بند زلف که افتاد صد گره
بر رشته امید من از چرخ تیزگرد
نقشی نکوتر از خط زنگاریت نبست
کلک قضا که زد رقم این لوح لاژورد
چندین چه سود گرمی واعظ چو مستمع
افسرد از شنیدن این نکته های سرد
تعویذ عمر زلف چو طومار تو بس است
گو نامه سعادت من بخت درنورد
زلف تو دید جامی و دستی بر آن نیافت
عمر دراز یافت ولی هیچ برنخورد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و تأثیر آن بر زندگی خود اشاره میکند. او خود را پیر و سالخورده میداند در حالی که محبوبش جوان است. شاعر از چشمان سیاه محبوب و تأثیر آن بر دلش صحبت میکند و به موهای سفید و چهره زرد خود اشاره میکند. او از گرههای عشق و امیدش سخن میگوید و به سرنوشت و تقدیر خود مینگرد. در نهایت، او به عمر طولانی و بیحاصل خود اشاره میکند که بدون ارتباط با عشق محبوب گذرانده است. شاعر در کنار این احساسات، به بیفایده بودن نصیحتهای دیگران نیز اشاره میکند.