نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۷۵ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

وصلت نیافت دل به خیال تو جان سپرد

جویای آب تشنه لب اندر سراب مرد

یاری که پاک کرد به دامن رخم ز اشک

خون جگر چکید چو دامان خود فشرد

لاغر شدم چنان که چو چنگ از برون پوست

بر تن رگی که هست مرا می توان شمرد

عاشق نهاده جان به کف آمد به پیش تو

درویش خدمتی که توانست پیش برد

می چون خورم که دوش چو ساقی به دست من

دور از لب تو جام می لاله گون سپرد

گه جام همچو می ز دل گرم من گداخت

گه می چو جام از نفس سرد من فسرد

جامی که کند سینه به ناخن سبب چه بود

حرفی که جز وفای تو از دل همی سترد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و آرزوی وصال سخن می‌گوید. دلش به خیال محبوبش جان سپرده و همچون تشنه‌ای در جستجوی آب، به دنبال اوست. او از اشک‌ها و دردهایش می‌نویسد و از حالت لاغری و ضعف خود که ناشی از عشق است، می‌گوید. عاشق به خاطر محبوبش جانش را در کف دستش گرفته و آماده خدمت است. همچنین، شاعر اشاره می‌کند که خوشگذرانی و نوشیدن می همچون گذشته برایش بی‌مزه شده، زیرا دوری محبوبش باعث سردی احساساتش شده است. در نهایت، او نشان می‌دهد که هیچ چیزی جز وفای محبوبش در دلش نمی‌تواند باقی بماند.