شمارهٔ ۳۲۶ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دی دولتم مساعد و اقبال بنده بود
کان آفتاب سایه به حالم فکنده بود
سرو قدش فلک نپسندید در برم
ور نی ز باغ عمر همانم بسنده بود
بارنده همچو ابر ازان گشت چشم من
کایام وصل یار چو برق جهنده بود
بر شاخ گل که پیش رخش لاف لطف زد
خندید غنچه در چمن و جای خنده بود
وصلش مجو در اطلس شاهی که دوختند
این جامه بر تنی که نهان زیرژنده بود
آخر ز خون دیده روان ساخت کوهکن
آن جوی سنگ را که پی شیر کنده بود
جامی به ناخوشی غمش عمر بگذراند
خوش داشت خویش را دو سه روزی که زنده بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تصویر کشیدن حال و روز عاشقانهی گویا و پر از درد و حسرت شاعر است. شاعر از خوشیهایی که در کنار معشوق تجربه کرده، یاد میکند و به چالشهایی که برای رسیدن به او وجود دارد، اشاره میکند. او از زیباییهای معشوق و از سرنوشت ناخوشایند خود میگوید و نشان میدهد که چگونه عشق و وصال او مانند کلاهی بر تن کسی است که زیر آن زخمهای پنهان دارد. در نهایت، شاعر به غم و اندوه خود و گذر عمر اشاره میکند و میگوید که بهتر است خوشیهای زندگی را در زمان کوتاهی که وجود دارد، تجربه کند.