شمارهٔ ۳۴۲ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تا دامن آن تازه گل از دست برون شد
چون غنچه دلم ته به ته آغشته به خون شد
گفتم نکنم میل جوانان چو شوم پیر
فریاد که چون پیر شدم حرص فزون شد
بگشاد صبا تاری ازان جعد مسلسل
صد خسته جگر بسته زنجیر جنون شد
از بس که مرا سوخت خط غالیه بویت
از دود دلم روی هوا غالیه گون شد
صد بار شد از عشق توام حال دگرگون
یک بار نگفتی که فلان حال تو چون شد
جان سوخت غم عشق توام شاد مبادا
آن کس که بدین ورطه مرا راهنمون شد
مرغ دل جامی که کسی را نشدی رام
در دام سر زلف تو افتاد و زبون شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عواطف و احساسات عمیق نویسنده نسبت به عشق و جدایی میپردازد. او از حالتی از درد و رنج سخن میگوید که به دنبال دوری از محبوبش به وجود آمده است. در ابتدا، با اشاره به از دست دادن گل و تأثیر آن بر دلش، نشان میدهد که چگونه عشق او را تحت تأثیر قرار داده و به او آسیب رسانده است. همچنین، با اشاره به پیری و افزایش حرص به عشق، احساس ناامیدی و زوال را تجربه میکند. در ادامه، از زخمهای ناشی از عشق و همچنین تغییرات احساسیاش سخن میگوید. در نهایت، او از گرفتار شدن و وابستگی به محبوبش سخن میگوید و نشان میدهد که عشقش او را به جایی رسانده که در دام گرفتار شده است.