شمارهٔ ۳۵۴ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گرنه یار از زلف برقع پیش روی خود کشد
جمله دلها را به دام آرزوی خود کشد
من ز سر گویی تراشیدم زهی سرگشتگی
گر سوار من خم چوگان ز گوی خود کشد
خاک کویش بر تنم باشد ز رحمت خلعتی
بعد قتلم غرق خون چو گرد کوی خود کشد
عشقبازی خوی شد مسکین دلم را با بتان
این همه بیداد بدخویان ز خوی خود کشد
چون تو می خواهم دلی از سنگ لیک آهن ربای
تا تو چون تیر افکنی پیکان به سوی خود کشد
چون صراحی پر برآمد تشنه لعلت ز می
هم چنان از بهر یک جرعه گلوی خود کشد
لب فروبند از سخن جامی که طوطی این همه
بینوایی در قفس از گفت و گوی خود کشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و دلبستگی خود به معشوق میپردازد و به زیباییهای او اشاره میکند. او میگوید که معشوق میتواند دلها را به دام آرزوهای خود بکشد و حتی او را به سرگشتگی و حیرت بیفکند. شاعر با استفاده از تصاویری چون خاک کوی معشوق، قتل و خون، به عمق عشق و دلدادگی خود اشاره میکند و همچنین از درد و بیداد عشق میگوید. در نهایت، او از درون خود و تشنگیاش برای دیدن معشوق سخن میگوید و به ولع عاطفی خود اشاره دارد. این شعر تجلی عشق و شور و شوقی عمیق است که در دل شاعر وجود دارد.