شمارهٔ ۳۸۴ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سحر نسیم صبامژده حبیب آورد
نوید مقدم گل سوی عندلیب آورد
بعید نیست که صد جان به مژده بستاند
بدین بشارت دولت که عن قریب آورد
گذشت باد بر آن پیرهن که سوی چمن
به دامن سمن و جیب غنچه طیب آورد
بلاست تیغ فراق و حبیب می داند
که این بلا به سر من همه رقیب آورد
طریق عشق چه پویم که بخت تیره مرا
ز قسمت ازل اندوه و غم نصیب آورد
به هرزه درد سر خویش داد و رنج طبیب
کسی که بر سر بیمار دل طبیب آورد
غریب شهر تو جامی نداشت دسترسی
جز آنکه پیش تو این گفته غریب آورد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر با زبان زیبای خود به موضوع عشق و بلای فراق میپردازد. او از سحر و نوید آمدن عزیزش سخن میگوید و مینویسد که ممکن است این خبر خوش، جانهای بسیاری را شاد کند. باد بر اینکه لباسش به سمت باغ میرود و غنچهها و سمنها را به ارمغان میآورد، اشاره دارد. شاعر از درد فراق و رنجی که عشق برایش به ارمغان آورده، مینالد و میگوید که بخت تیرهاش از ازل غم و اندوه را نصیبش کرده است. او در انتها به حس غریب بودن در شهر معشوقهاش اشاره میکند و میگوید که تنها پیغامی که دارد، همین غم و دوری است.