شمارهٔ ۳۹۲ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
دل قدت را بلاست میگوید
کج نگویم که راست میگوید
هرکه را دیده شد غبار درت
دیده را توتیاست میگوید
درد خود بیتو هرکه را گفتم
درد تو بیدواست میگوید
لب تو خط فزود میگویم
لب من جانفزاست میگوید
تیر من گفت در دلت حیف است
آنچه در دل مراست میگوید
قتل من کار توست میگویم
قتل تو عار ماست میگوید
هست هر مو ز زلف او عمری
جامی این عمرهاست میگوید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل در مورد عشق و احساسات عمیق عاشقانه است. شاعر به وضعیت خود و معشوقش اشاره میکند و از دردهای ناشی از دوری و وصال صحبت میکند. او میگوید که درد عاشقانهاش بدون محبوبش بیفایده است و محبت از لبهای معشوقش جان میگیرد. همچنین از تأثیرات عشق در جان و دلش سخن میگوید و به ارتباط عمیق بین خود و معشوقش اشاره میکند. در نهایت، شاعر به بقا و جاودانگی عشق از طریق موهای معشوق اشاره میکند و آن را همچون جامی از عمر میداند.