شمارهٔ ۳۹۷ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
یار کز ساعد آستین بر زد
بهر تاراج عقل و دین برزد
دست مهرش گرفت جیب دلم
گرچه دامن به قصد کین بر زد
داغ سودا نهاد بر دل گل
تا به رخ خال عنبرین بر زد
رخنه در قبله نیازم کرد
تا به ابروی ناز چین بر زد
نیست آن خط که خاتم جم را
مور مشکین سر از نگین بر زد
سوخت عالم چو شعله آهم
علم از جان آتشین بر زد
نیست بر خاک جامی این لاله
داغ او شعله از زمین بر زد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره دلبستگی و عشق است که با تصاویری غنی و تعبیرات زیبا بیان شده است. شاعر از یاری سخن میگوید که با حرکتی ناگهانی و ستمگرانه به عشق و دین او آسیب زده است. او در دلش زخمهای عمیق و ناراحتیهای ناشی از عشق را احساس میکند. عشق او مانند شعلهای سوزان بر جانش تاثیر میگذارد و او را به سمت عواطفی شدید میکشاند. شاعر به تماشای زیبایی معشوق و تأثیر آن بر روح و روانش میپردازد و در نهایت، این احساسات عمیق و دردهای درونیاش را توصیف میکند.